تبليغاتX
اوقات فراغت
چند نکته .... 

 

 

 

            1 .دنبال کسی نباش که با اون بتونی زندگی کنی دنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی

 

        2.کسی رو انتخاب کن که آنقدر دلش بزرگ باشه که برای اینکه تو دلش جا بشی مجبور نشی خودت رو کوچک کنی

    

    3.ازدیروزبیاموز برای امروز زندگی کن وبه فردا امیدوار باش

 

4.لبخند واگیردار است پس تو ناقل آن باش واین رو به یاد داشته باش که خنده مسکنی   است که عوارض بعدی نداره

   

.....5.هرگاه قبل از هر کاری انگشت خود را به نشانه تفکر بر پیشانی خود بگذاری هیچ گاه مجبور نخواهی شد با مشت به پیشانی خود بکوبی

 

6.ادب خرجی ندارد ولی همه چیز را خریداری می کند

 

7. آیا می دانید که لبخند زدن آسانتر از اخم کردن  است :                                                                                               .

     مابرای لبخند زدن هفده ماهیچه لازم داریم درصورتی که اگر بخواهیم اخم کنیم تعداد ماهیچه ها به 43 عدد می رسد

8.                                                           8. با عشق زندگی کن و با عشق ...

 

|+|
نوشته شده توسط علی پولادی در یکشنبه 29 مرداد1385 و ساعت 7:31
گلایه 



بردخونیها حتما مطالعه بفرمائید ونظر بدهید
نمی دونم از کجا وچطور شروع کنم این گلایه من نیست بلکه حرف همه
 بردخونیها و کسانی که

قلبشان به عشق بردخون می تپد هست .

راستش من دنبال همچین جایی می گشتم که حرف دلم رو بزنم چه جایی بهتر از اینجا پس گوش

 کنید با توجه به اینکه این نوشته ها را بیشتر قشر فرهنگی و روشنفکر، مطالعه می کنند ومی

دانم که شما، هم جنبه آن دارید وهم با من هم فکر هستید بله متا سفانه در بردخون ما کسی یا

کسانی افتخاربر دخون می نامند که این چنین نیست واگر هم هست پس چرا از حداقل کاری که

می توانند بکنند امتناع می ورزند بله آنها کسانی هستند که خودشان را به پول می فروشند واز

پست و مقام خود سو استفاده می کنند .

آیا واقعا بردخونی که به فرهنگ خود افتخار می کند و می بالد اینها رو افتخار خود می داند. بله . خیلی متا ......

حتما متوجه شدید بله درست حدس زدید من می خواهم بگویم افتخار واقعی ما آیت الله حاج شیخ

علی بحرانی ، شیخ عبد المهدی بحرانی ،جنگجوی بردخونی خالو حسین،مفتون ثانی(آقای عابدی)

 اینها هستند که هیچ ادعایی ندارند آنهایی که این همه ادعا دارند چه گلی بر سر این مردم زدند والله هیچی ......

 
دروغ


من شنیده بودم راست می گوید او/   آه،اما یک عمر داشت می گفت دروغ / من چه نادان بودم، ساده باور کردم /  او به گوشم می خواند که ((تو انسان هستی)) / یک لباس انسان بر تن من می پوشاند /ومرا جادو کرد / وبه من گفت ((تو انسان هستی)) / ومرا می خنداند / آه،ای آئینه /از تو دلگیرم من / کاش می فهمیدی / شوخیت زیبا نیست / لحظه های عمرم می گذشت پی در پی /
من دروغت را،آه، ساده باور کردم / و تلاشی ننمودم که شدم یک آدم


اجازه بدهید ادامه اون چند روز دیگه بنو یسم .
راستی نظر شما چی ؟




 

|+|
نوشته شده توسط علی پولادی در سه شنبه 24 مرداد1385 و ساعت 8:19
سلام و خوش آمدگویی 

 

آورده اند که شخصی در عالم مکاشفه؛شیطان"علیه اللعنه"را دید که آسوده در کناری

 

 نشسته است پس بر او بانگ زد:ای بیچاره؛چرا چنین آسوده نشسته ای؟ مگر نمی دانی

 

فلان دانشمند،کتابی علیه تو نوشته است و زود باش که دیگر کسی از تو تبعیت نکند! شیطان خنده

 

 ای کرد وگفت:"فلانی آن کتاب را به سفارش خود ما نوشته است!"   این حکایت را

 

 آوردم تا برخی نگویند که چرا فلانی قبل از بسم الله،اعوذ بالله نمی گوید!

 

 

                  با عرض سلام خدمت شما دوستان عزیز

 

 

 تصمیم گرفتم علاوه بر نوشته های تخصصی در مورد حسابداری،مطالبی عمومی و

خصوصی خدمت شما عرضه نمایم واز شما تقاضا دارم با نقطه نظر خود مرا یاری

کنید.شما می تو انید به آدرس       مراجعه www.alipoladi.blogfa.com

بفرمائید.همچنین بعضی از دوستان لطف کردند با نام اوقات فراغت به وب خود لینک

 کردند همچنین شما می توانید به آدرس alipoladi_532@yahoo.com ایمیل بفرستید

        

    اوقات فراغت:راستش عنوانی بهتر از این پیدا نکردم  امیدوارم که با این عنوان

 

ومحتویات این وب برای مدتی  هر چند کوتاه در خدمتتان با شم. پیشاپیش از شما که

 

اوقات خود را صرف نوشته های این حقیر می کنید سپاسگزارم 

                             

 

   اوقات فراغت: در زندگی سراغش نگیرید چون مربوط به پس از مرگ است ا                                                                              

                                        از لطف و محبتهای بی دریغ شما سپاسگزارم

|+|
نوشته شده توسط علی پولادی در جمعه 20 مرداد1385 و ساعت 7:35
هدیۀ حضرت زهرا 

هدیه حضرت زهرا

اوایل پاییز سال 1333 هجری شمسی بود که تصمیم گرفتیم به کربلا

وزیارت امام حسین (ع) برویم آن روزها مسافرت رفتن به راحتی حالا نبود،نه اتوبوسها وضع

خوبی داشتند ونه جاده ها. خلاصه پس از چند روز تحمل سختی به نزدیکی کربلا رسیدیم. آن

روزها من باردار بودم وچند ماه تا تولد فرزندم باقی نمانده بود. کم کم حالم به هم می خورد

ووقتی به کربلا رسیدیم،من دیگر از حال رفته بودم؛یک ووقت به خودم آمدم و دیدم یک پزشک

 عراقی بالای سرم ایستاده است. پزشک مرا معاینه کرد وگفت که بچه ام از دنیا رفته است.

نسخه ای گرفتیم واز بیمارستان به خانه آمدیم. خانه ای که کرایه کرده بودیم،نزدیک حرم امام

حسین(ع) بود. چند روز گوشۀ خانه افتاده بودم وروزبه روز حالم بدتر می شد. عاقبت به همسرم

 گفتم: من این همه راه را برای زیارت سیدالشهدا آمده ام،اگر قرار است بچه ام بمیرد،زنده ماندن

خودم چه ارزشی دارد؟مرا به حرم سیدالشهدا ببر!


بعداز ظهر به حرم امام حسین رفتیم وبین شش گوشۀ مزار حضرت علی اکبر(ع) وامام حسین

(ع) نشستم و مشغول گفت وگوبا امام شدم. مدتی بعد،همسرم آمد وگفت: برویم! گفتم:نمی آیم.

میخواهم باآقا درد دل کنم.همین طور که دعا می خواندم و اشک می ریختم،خوابم گرفت. ودر

 عالم خواب بانوی باوقاری و محترمی دیدم که پسری در دست داشت. پسر در دستانم گذاشت

وبه من فهماند که نام او را «ابراهیم» بگذارید! من خوشحال شدم واز خواب پریدم. اشک

چشمانم را پر کرد. مشغول گریه کردن بودم که همسرم آمدو گفت:برویم!خودم بلند شدم وپیاده

عازم خانه شدیم. همسرم از سلامت من تعجب کرد. خواب برایش تعریف کردم وگفتم که

حضرت زهرا(س)پسرمان به ما برگرداند وگفتم که او هدیِِِِۀ حضرت زهرا است. فردای آن روز

 به بیمارستان رفتیم. پزشک مرا معاینه کرد واز سلامت خودم و زنده بودن فرزندم تعجب کرد.

او گفت((این یک معجزه است)) چندی بعد به ایران برگشتیم پسرم به دنیا آمد نام او ((محمد

ابراهیم)) گذاشتیم. او پیش از دنیا آمدن،کربلا را زیارت کرده بود. از همان ابتدا،خداوند،نام اورا

 جز زائران حرم سیدالشهدا ثبت کرده بود

خاطراتی از سردار شهید حاج« محمد ابراهیم همت »

|+|
نوشته شده توسط علی پولادی در دوشنبه 16 مرداد1385 و ساعت 8:18
مناجات 


الهی همه گویند! خدا کو،من گویم:جز خدا کو


الهی خوشا آنکه در جوانی شکسته شد که پیری خود شکستگی است


الهی همه از تو دوا خواهند من از تو درد


الهی به لطف خود دنیا را از من گرفته ای،به کرم خود آخرت را هم از من مگیر


الهی هر چه بیشتر دانستم نادانتر شدم،بر نادانیم بیفزا


الهی در ذات خود متحیرم تا چه رسد در ذات تو


الهی دندان دادی نان دادی جان دادی جانان بده

|+|
نوشته شده توسط علی پولادی در دوشنبه 16 مرداد1385 و ساعت 8:18
وحرف آخر... 



                                            غزل


هر نفس از عشق سرودن خوش است
                                                نقش تو بر آب کشیدن خوش است

ناله مجنون ودف و چنگ ونای
                                               جام می از یار ربودن خوش است
گفت چنین عاشق شیدای مست
                                               بوی تو در خواب شنیدن خوش است
حلقه ی گیسوی تو دام بلا ست 
                                               بر دل وجان دام تنیدن خوش است
نیست به جز روی تو بر من دوا
                                               در همه کس عکس تو دیدن خوش است
گرد قدم های تو شد طوطیا 
                                              خاک ره یار خریدن خوش است


پروردگارا:با عدالت با من رفتار مکن بلکه با عفو و بخشش با من رفتار کن



حرف آخر ....


باید خواست تا رسید خواستنی به قدرت عشق عشقی به وسعت ایمان

 ایمانی به عمق هستی که هستی همه عشق است وعشق همه او و

اوهمه چیز و چیزی نیست غیر از او و چیزی نیست غیر از خواستن برای رسیدن

|+|
نوشته شده توسط علی پولادی در دوشنبه 16 مرداد1385 و ساعت 8:17